صدای جوان

صدای جوان، صدای نسل جوان، شغل، کار، درامد، ازدواج، مسکن، تفریح، اوقات فراغت

گروه جوان و ورزش     گروه جوان و معرفت     گروه جوان و محيط زيست     گروه جوان و ازدواج     گروه جوان و کارآفريني     گروه جوان و فرهنگ     :فهرست موضوعی

اگر همه آرزوها برآورده می شد، هیچ آرزوئی برآورده نمی شد || به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد || خلاقیت یعنی بهترین استفاده از داشته ها و شرایط کنونی || اگر می‌خواهید کاری را انجام دهید، هم‌اکنون انجامش دهید، وگرنه پشیمان خواهید شد
عاقبت دوستی های خیابانی
نگارنده : جوان ایرانی - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٤
 

فرجام دوستی خیابانی

بعد از آن که در رابطه ام با وحید شکست خوردم، با خودم عهد کردم دیگر با هیچ پسری دوست نشوم. هدف من از دوستی، آشنایی برای ازدواج بود اما نمی دانم چرا وحید به همه چیز پشت پا زد. ۴ ماه از این ماجرا می گذشت و من برای عوض شدن حال و هوایم به پارک نزدیک خانه مان رفته بودم.

روی نیمکتی نشستم و در حال و هوای خودم بودم که ناگهان صدای پسر جوانی توجه ام را به خود جلب کرد. او که جوان خوش تیپی بود خودش را شایان معرفی کرد و خیلی سریع توانست با حرف هایش اعتمادم را به خودش جلب کند. این مقدمه آشنایی ما بود و در ادامه رابطه من و شایان صمیمی تر شد.

نیمکت پارک

شایان گفت به زودی به خواستگاری ام می آید و تمام تلاشش را برای خوشبختی ام انجام می دهد.

این حرف ها باعث شد به او اعتماد کنم و یک لحظه هم به او شک نکنم.یک روز که برای دیدن شایان به همان پارک رفته بودم گوشی تلفن همراهم را به بهانه نصب نرم افزار گرفت اما چند لحظه بعد فهمیدم تصاویر خصوصی ام را برای تلفن همراهش بلوتوث کرده است.

چند دقیقه بعد بود که ناگهان رفتار پسر مورد علاقه ام به طور کلی تغییر کرد. او عکس های خصوصی را که از من در گوشی اش داشت نشان داد و تهدید کرد اگر رابطه ام را با او قطع کنم عکس ها را در اینترنت منتشر و آبروریزی می کند.

نمی دانستم باید در برابر تهدیدهای شایان چه کنم با این حال تلاش کردم هیچ کس از این موضوع باخبر نشود تا خودم این مشکل را رفع کنم.چند روز بعد شایان تماس گرفت و گفت باید درباره موضوع مهمی با من صحبت کند. او نشانی آپارتمانی را داد و از من خواست هرچه زودتر به آن جا بروم. من هم که فکر می کردم قرار است مشکلم با او رفع شود به آنجا رفتم.


وقتی وارد شدم شایان خیلی سریع در را از پشت قفل و من را در آنجا زندانی کرد. ابتدا سعی کردم با داد و فریاد کمک بخواهم اما هیچ کس در آن اطراف نبود و صدایم به جایی نمی رسید. شایان من را  در آنجا حبس کرد و چندین مرتبه مورد آزار و اذیت قرار داد. لحظات سخت و عذاب آوری بود. نمی دانستم باید چه کار کنم. مدام گریه و به او التماس می کردم تا رهایم کند اما فایده ای نداشت. سرانجام شایان من را به یکی از محله های خلوت شهریار برد و در آنجا رهایم کرد.

آن لحظه فقط به اشتباه خودم فکر می کردم. به این که چرا باز هم فریب خوردم و آبروی خودم و خانواده ام را به بازی گرفتم. ای کاش زمان به عقب برمی گشت. آن وقت دیگر هیچ وقت مرتکب چنین اشتباهی نمی شدم. کاش حداقل اشتباهم را با اشتباه بعدی ادامه نمی دادم حالا به مجتمع قضایی بعثت آمده ام تا این ماجرا را پیگیری کنم.